خانه » آرشیو برچسب: رمان عاشقانه ایرانی

بایگانی برچسب ها: رمان عاشقانه ایرانی

دانلود رمان وروجک های شیطون نودهشتیا

دانلود رمان وروجک های شیطون نودهشتیا

دانلود رمان وروجک های شیطون نودهشتیا

دانلود رمان وروجک های شیطون نودهشتیا

دانلود رمان وروجک های شیطون نودهشتیا

وروجک های شیطون
فاطی مقاره کاربر نودهشتیا

۲/۱۲/۹۹
ژانر : طنز، عاشقانه
صفحه آرا: فاطمه السادات هاشمی نسب
طراح جلد: roar
ویراستار: flower.m , nina4011
تعداد صفحه:۲۱۹
تهیه شده در انجمن نودهشتیا

WWW.98IA3.IR

خلاصه:
درباره دختری شیطون و وروجک که همراه دوستاش اشک همه‌ رو در میارن بس که شلوغ هستن و بعد از دادن کنکور به یه شهر دیگه پا می‌ذارن و راهشون به کل تغییر می‌کنه؛ رمانی ناب از جنس شیطنت.

مقدمه:
• … بِسمِ اللهِ الرَ رَحمنِ الر رَحیم… •
دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!
سلام می‌کنم به باد؛
به بادبادک و بوسه.
به سکوت و سوال.
و به گلدانی‌
که خوابِ گلِ همیشه بهار می‌بیند!
سلام می‌کنم به چراغ.
به چراهای کودکی
به چال‌های مهربان ِگونه‌ی تو
#یغما گلرویی
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است؛ بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
?… بِسمِ اللهِ الرَ رَحمنِ الر رَحیم …?
دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم
سلام می‌کنم به باد
به بادبادک و بوسه
به سکوت و سوال
و به گلدانی
که خواب گل همیشه بهار می‌بیند!
سلام می‌کنم به چراغ
به چراهای کودکی
به چال‌های مهربان ِگونه‌ی تو.
#یغما_گلرویی
«فاطی»

ادامه مطلب

دانلود رمان دفترخاطرات آتش نودهشتیا

دانلود رمان دفترخاطرات آتش نودهشتیا

دانلود رمان دفترخاطرات آتش نودهشتیا

به نام او که همدمی است برای تنهایان

نام رمان: دفتر خاطرات آتش

نویسنده:Z.t

ژانر: تراژدی

خلاصه:
چَشم دوخته بر دفتر خاطرات. اشک در چشمانش حلقه می زند. می
خواند و می خندد و می گرید!
نوشته هایش بوی درد می دهند؛ بوی گس مرگ!
ورق می زند خاطرات تلخ زندگیِ آتش دوست داشتنی اش را

او هنوز در خاطر دارد، تازیانه هایی که بر تن آتشش خورده بود
را. هوای نبودنش سرد است!

ادامه مطلب

دانلود رمان مثل قهوه تلخ تلخ نودهشتیا

دانلود رمان مثل قهوه تلخ تلخ نودهشتیا

دانلود رمان مثل قهوه تلخ تلخ نودهشتیا

نویسنده: lord of fear

ژانر: اجتماعی

مقدمه:

مرد از فشار زندگی پشت ماشین نشسته بود و بی هدف رانندگی می کرد و ناسزا بار آن زندگی بی در و پیکر می کرد.

حال اسفناکی داشت، چشمانش گویی جایی را نمی دید که دختر دست فروش کنار خیابان را زیر کرد.

گویی تازه به خود آمده بود که دختر را تا بیمارستان رساند و داستان از حوالی صورت همان طفل معصوم شروع شد…

ادامه مطلب


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است