دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا

داستان از کتاب سوپ جو نودهشتیا

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من ۹-۸ ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • علیرضا : سلام چرا نمیشه دانلود کرد قبلا که لینکش نبود حالا هم که هست وقتی میزنم روش که دا...
  • نیکتوفیلیا : هق من قلبم......
  • Roshana : لایق بهترین ها هستی مهدیه جانم، امیدوارم همیشه بدرخشی یقینا این هم مثل مابقی اثا...
  • زری بانو : قلم فوق العاده قوی و عالی دارید...
  • Marilla : مگه میشه مهدیه چیزی بنویسه و عالی نباشه؟ شگفت انگیز و بسیار بسیار فرحبخش بود^^...
  • کبری۰۰۱۱ : در انتظار گابلین...
  • کبرا۰۰۱۱ : خیلی خوبه...
  • حمیده : سلام...معرکست...
  • Ali : دست مریزاد عالیع...
  • Ali : عالیه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.