خانه » دانلود رمان pdf

دانلود رمان pdf

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی نودهشتیا

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی نودهشتیا

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی نودهشتیا

‫به نام خالق هستی‪.‬‬
‫رمان رهایم نکن قصه ی عشق دختری به اسم رهاست!‬
‫دختری ساده که نمی تونه به پسر مورد عالقه اش بگه دوستش داره‪ ،‬ولی در‬
‫جریان دوستی رها با دختری به اسم سوگند‪ ،‬مسیر زندگیش عوض می شه و یه‬
‫جورایی نا خواسته در کنار پسر مورد عالقه اش قرار می گیره‪.‬‬
‫داستان رها‪ ،‬از نوع داستان های همکاری با پلیسه اما با محتوای متفاوت و اتفاق‬
‫های هیجانی و جذاب!‬

ادامه مطلب

دانلود رمان اجباری نودهشتیا

دانلود رمان اجباری نودهشتیا

دانلود رمان اجباری نودهشتیا

خلاصه‌ی رمان : کاش می شد برای چند ساعت مُرد…
آن وقت است که می فهمی چه شخصی برایت دق می کند…
چه شخصی ذوق می کند!! دلم ساعتی مردن و خواب آرام می خواهد؟
قسمت و بهره خیلی ها شده، نوبت من هم روزی خواهد شد؟…

ادامه مطلب

دانلود رمان ثروت عشق نودهشتیا

دانلود رمان ثروت عشق نودهشتیا

دانلود رمان ثروت عشق نودهشتیا

کنار خیابان وایساده بودم… کفش ها و لباس هایی که از فرانک قرض گرفته بودم هویت واقعی ،
منو پنهان میکرد….
-لعنتی بیا دیگه از دست این پسرا

ادامه مطلب

دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

روی تخت دراز کشیده بودم و به گذشته فکر می کردم به بزرگترین اشتباه زندگیم .جملات شیما رو که سعی داشت منو دلداری بده با خودم مرور می کردم :انقدر ناراحت نباش و دنبال مقصر نگرد .اصلا من مقصرم که تو رو اونجا بردم . برو خدا رو شکر کن که حالت بهتره .اگه خدایی نکرده اتفاقی برات می افتاد من دو تا شون رو پای چوب دار میکشوندم و …شیما راست میگفت حالا همه چیز تمام شده ولی من خودمو مقصر می دونم چون به خودم اجازه داده بودم که بهش اعتماد کنم .ولی الان باید به فکر اینده ی خودم و بچه ها باشم .می خواهم این داستان فقط به صورت یک خاطره تلخ در دفترم بماند. ********* – شیما خودت می دونی که فردا باید پروژه ام رو تحویل بدم…

ادامه مطلب

دانلود رمان طلوع زندگی نودهشتیا

دانلود رمان طلوع زندگی نودهشتیا

دانلود رمان طلوع زندگی نودهشتیا

ای کاش محبت اثری داشته باشد معشوق ز عاشق خبری داشته باشد کو خنجر تیزی که کنم پاره جگر را قربان رفیقی که وفا داشته باشد

دستان قوی ای مرا از خاک سرد جدا کرد و هر کاری کردم نتوانستم خودم را از دست او رها کنم تا بتونم فقط یه بار دیگه مامانمو حس کنم. داد زدم: ولم کن، بذار منم بمیرم. چرا نمیذارید منم برم پیشش. کسی که دستان مرا گرفته بود، بغلم کرد وس عی میکرد آرومم کنه. صدای سینا برادرم بود که سعی میکرد منو تسلی بده، با اینکه میتونستم بغض رو توی صداش احساس کنم. -سادنا، عزیزم آروم باش. به خدا با این بیتابیات روح مامان هم اذیت میشه. این جوری براش بهتر بود تا کی می خواست رنج بکشه و …

ادامه مطلب


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است