خانه » دانلود رمان apk

دانلود رمان apk

دانلود رمان دوباره عاشقم کن نودهشتیا

دانلود رمان دوباره عاشقم کن نودهشتیا

دانلود رمان دوباره عاشقم کن نودهشتیا

خلاصه رمان:داستان راجب دخترپولداری به اسم سوگند هست که عاشق پسرداییش میلادمیشه ازاین موضوع داداشش سهیل وبهترین دوستش شبنم خبردارن بعدازمدتی میفهمه میلادمیخوادبازیبادختردوست مامانش ازدواج کنه ازاین موضوع خیلی ناراحت میشه شب قبل از عقد میلاد حالش بدمیشه وبیهوش میشه ومیبرنش بیمارستان وقتی بهوش میاد میفهمه میلادعقدرو بهم زده وازایران خارج شده خوشحال میشه که ازدواج نکرده

ادامه مطلب

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی نودهشتیا

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی نودهشتیا

دانلود رمان رهایم نکن از اسما مومنی نودهشتیا

‫به نام خالق هستی‪.‬‬
‫رمان رهایم نکن قصه ی عشق دختری به اسم رهاست!‬
‫دختری ساده که نمی تونه به پسر مورد عالقه اش بگه دوستش داره‪ ،‬ولی در‬
‫جریان دوستی رها با دختری به اسم سوگند‪ ،‬مسیر زندگیش عوض می شه و یه‬
‫جورایی نا خواسته در کنار پسر مورد عالقه اش قرار می گیره‪.‬‬
‫داستان رها‪ ،‬از نوع داستان های همکاری با پلیسه اما با محتوای متفاوت و اتفاق‬
‫های هیجانی و جذاب!‬

ادامه مطلب

دانلود رمان اجباری نودهشتیا

دانلود رمان اجباری نودهشتیا

دانلود رمان اجباری نودهشتیا

خلاصه‌ی رمان : کاش می شد برای چند ساعت مُرد…
آن وقت است که می فهمی چه شخصی برایت دق می کند…
چه شخصی ذوق می کند!! دلم ساعتی مردن و خواب آرام می خواهد؟
قسمت و بهره خیلی ها شده، نوبت من هم روزی خواهد شد؟…

ادامه مطلب

دانلود رمان لبخند قرمز نودهشتیا

دانلود رمان لبخند قرمز نودهشتیا

دانلود رمان لبخند قرمز نودهشتیا

خانوم خداوندی اگر کار واجبی دارید بفرمایید بیرون کالس!!!!

من-نه استاد تموم شد

استاد-اس ام اس بازی هم حدی داره خانوم

من-بله حق با شماست
از دست این داداش ما یه روز نرفته سر کار حتما باید منو اذیت کنه. ترم جدید بودو باید تمام هواسمو به درس میدادم
اما!!! این ترم یه سال طول میکشید من دانشجو ادبیات بودم ولی رشته ام رو دوست نداشتم.

مهرجو-استاد یه دقیقه بیام پیشتون؟؟
استاد-بیا(و شروع کردن به پچ پچ کردن)

ادامه مطلب

دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

روی تخت دراز کشیده بودم و به گذشته فکر می کردم به بزرگترین اشتباه زندگیم .جملات شیما رو که سعی داشت منو دلداری بده با خودم مرور می کردم :انقدر ناراحت نباش و دنبال مقصر نگرد .اصلا من مقصرم که تو رو اونجا بردم . برو خدا رو شکر کن که حالت بهتره .اگه خدایی نکرده اتفاقی برات می افتاد من دو تا شون رو پای چوب دار میکشوندم و …شیما راست میگفت حالا همه چیز تمام شده ولی من خودمو مقصر می دونم چون به خودم اجازه داده بودم که بهش اعتماد کنم .ولی الان باید به فکر اینده ی خودم و بچه ها باشم .می خواهم این داستان فقط به صورت یک خاطره تلخ در دفترم بماند. ********* – شیما خودت می دونی که فردا باید پروژه ام رو تحویل بدم…

ادامه مطلب


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است