دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم

IMG 20220312 224835 011 300x300 - دانلود رمان مرگ شکلاتی اثری از  هانیه محمدی، pdf با لینک مستقیم

دانلود رمان مرگ شکلاتی

 

نام رمان: مرگ شکلاتی 

نام نویسنده: هانیه محمدی

ژانر: ترسناک، وحشت

تعداد صفحه: ۵۳

دانلود رمان مرگ شکلاتی از هانیه محمدی به صورت pdf, اندروید لینک مستقیم رایگان

خلاصه:

همه چیز از سفر آراـ رهاـ ڪیا ـ مهراب وباران به اون ویلای ترسناکـ شروع میشه…جایی که *عطا*سر کرده ی گروه مرگ برای اون ها تعیین کرده…بوی مرگ در دل این ۵ جوون طنین میندازه!
و دل هایی که به هم گره میخورند برای شروع عشقے با طعم شکلات تلخــــــ….
باران میره برای انتقام
آرا برای استقلال
رها برای همراهی
مهراب و کیا برای تحقیقات …

پیشنهاد:

دانلود رمان شکار خون آشام اثری از تیم اوروک، pdf با لینک مستقیم

قسمتی از کتاب:

آرا چرند نگو
/من تصمیممو گرفتم همینی که گفتم رها!

ـ اخه تو کجا ویلایی ب اون فضاحت کجا!!از جونت سیر شدی؟

/هیسـ پشیمونم نکن رها …من بالاخره تصمیم گرفتم استقلالمو نشون بدم حتی شده برای چند روز…خستم از دست زیر دست ناپدری بودم…بفهم منو …من به سن قانونی رسیدم..حق انتخاب دارم..اگه این ۵ سال شوهر مامانو تحمل کردم صرفا برای احترام به بزرگتر بوده. میفهمی این ۵ سال زندگیمو نکبت برداشته…حالام که کنکور قبول نشدم حداقل میرم چند روز اونجا کمی آروم شم…

ـ آرا اگه بلایی سرت بیاد من چی کار کنم..یوونه میشم مادرت دق میکنه به خدا کیوان هم ناراحت میشه…

/خخخ کیوان؟؟؟زارت خواهر ..فک کن کیوان ناپدری ۵ساله ی من ناراحت شه!خوشحالم میشه بابا!!

واقعا از بابت زندگی آرا ناراحت بودم…میدونستم خونشون جهنمه… کیوان میخواست ب زورم که شده شوهرش بده.چقدر سرزنش شده بود که کنکور قبول نشد عزممو جزم کردم و گفتم

ـ یادت میاد روز اول گفتم تا اخرش باهمیم…گفتی نه!…گفتم تا کجا باهمیم؟…گفتی دوستیمون تا نداره….حالا داری میزنی زیرش آرا!
کلافه دستی به موهای پرپشت قهوه ایش کشید .

/تو ام بیا رها…
ـ چـ…چی؟من
/نکنه میترسی رها!
واقعا هم میترسیدم با غرور ساختگی گفتم
ـ منو ترس؟؟؟؟هه آخه فکر کن رها فصاحتی از چیزی بترسه!…من مشکلم خونوادمن…بابام . مامانم. رامین✓داداشم✓عمرا بزارن جایی برم!

پچ پچ کنان گفت
/میزارن!راهشو من بلدم…بشین تا بگم…

از زبان باران…
واقعا جنوب حتی توی پاییز هم گرم بود…داشتم هلاک میشدمـ آخرین قلوه سنگو توی آب پرتاب کردم….با صدای شلپش بع فکر فرو رفتمـــــ…من داشتم توی یه آینده ی پر خطر پا میذاشتمـــ…!پر خطر..خطری که سال پیش به قیمت جون خانوادم تموم شد!کرمانشاه بار ها رفته بودم ولی همراه بابا و مامان…… آره من باران محب تنها فرزند خانواده ی مرحومم داشتم ریسک میکردم..

بعد ۲۰ سال داشتم یه کار پر هیجات انجام میدادم….قرار بود با چند نفر دیگه که حتی اسمشون رو هم نمیدونستم بریم کرمانشاه توی ویلایی که عطا خان تعیین کرده بود و من خوب اون ویلارو شناخته بودم…
از اونجایی که خانواده ی گرامم سینه قبرستون میزیستند براشون فاتحه ای خوندم …فقد ۳ سال از فوتشون گذشته بود…
و من تنها تر از همیشه بودم.

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
<
لینک های دانلود
  • admin
  • 9,286 views
https://98ia3.ir/?p=184
لینک کوتاه مطلب:
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات متنی
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.