دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا

دانلود رمان گردون نودهشتیا

 

دانلود رمان گردون نودهشتیا

خلاصه داستان رمان گردون

همه به صفهای افقی ایستاده بودند و سرگروهها، در صدر آنها قرار داشتند .آنها زره به تن نکرده بودند و تنها نیزه به دست مانند مجسمههای بیحرکت ایستاده بودند .

 

سروش از میان آنها میگذشت و به هریک نگاه میکرد .گاهی نیز با ضربهای به شانهشان، آنان را وادار به راست ایستادن میکرد .

در نهایت که سرکشی تمام شد، گفت: – خب سربازان دلیر !میخواهم هرکدام از شما به ترتیب نام و سن خود را بازگویید؛ چراکه من هریک را باید بشناسم .البته انتظار نداشته باشید که نام همهتان را به خاطر بسپارم . همهی افراد به خنده افتادند و شانههایشان لرزید .

ادامه

خود سروش قهقههای کوتاه سر داد و ناگاه خندهاش را فرو خورد و فریاد زد: – بس است؛ تمامش کنید !هی تو !نامت چیست؟ – من؟ – آری تو .چرا در تفکراتت به سر میبری؟ گفتن این جمله آدرین را به شش سال قبل برد که در اردوگاه نامش را پرسیدند و آدرین از شوق زیاد زبانش بند آمد و فرمانده سرش فریاد کشید .

 

نمیدانست چقدر گذشته بود که با صدای هادریان به خود آمد و سعی کرد نام افراد گروهش را به خاطر بسپارد: – ایرج .سی ساله از اهالی خراسان . – پارسا .بیست و سه ساله .اهل صد دروازه . – سپهر .بیست و چهار ساله از اهالی صد دروازه پژمان .بیست و چهار ساله از اهالی صد دروازه . – آژمان .

 

بیست و هفت ساله از اهالی صد دروازه . سروش با تعجب پرسید: – برادرید؟ و آنها با هم گفتند: – آری . سروش خندهاش را در لبخندی خلاصه کرد و به آنتونی چشم دوخت تا ادامه دهد: – بهراد .بیست ساله .اهل خراسان . و آدرین نفر بعد از او بود: – کیانمهر .بیست ساله از اهالی خراسان .

 

– کارن .شانزده ساله از اهالی صد دروازه افراد گروههای دیگر گردن کشیدند تا آن پسر جوان را ببینند و حتماً هم مشتاق بودند تا بدانند که این نوجوان چگونه به آنجا آمده است؛ اما با تشر سروش بر جای خود ایستادند .نفر بعدی خود را معرفی کرد: – بردیا .بیست و هفت ساله از اهالی پارس

 

دانلود فایل PDF

 

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
لینک های دانلود
https://98ia3.ir/?p=1226
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات
تبلیغات
امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • هستی : لینک دانلود گذاشتین؛اما چیزی برای دانلود نیست...
  • niayesh1389 : نسترن عزیزم زحمت کش انجمن رمانت فوق العاده و بسی زیبا بود برات آرزوی موفقیت، سلا...
  • admin : سلام روی کادر قرمز رنگ دانلود با فرمت پی دی اف بزنید...
  • بی نام : سلام خیلی قشنگ بود اینکه احساسش واقعی بود و واقعا به حال افتاب گریه کردم خسته نب...
  • پری : من فصل اولشو خوندم عالی بود اما متاسفانه نتونستم هنوز فصل دومشو بخونم دان نمیشه...
  • shirin : سلام شب شما بخیر تبریک بابت قلم زیباتون تا اینجا که از قلم نویسنده لذت بردم موضو...
  • مهری : رمان خوبی بود از این جهت که به واقعیت نزدیک تر بود و مثل خیلی از رمانا تخیلی و ت...
  • ریحانه محمدی : داستانش زیبابود به خصوص که تجربه ای از احتیاط بیشتر یک زن در مواجه با مرد غریبه...
  • طبیه شیرازی : خیلی قشنگ بودومتفاوت ممنون...
  • مهسا : متاسفانه من نمیدونم چرا نمیتونم دانلود کنم نسخه PDF رو شما کمکم میکنید؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.