دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا

دانلود رمان همچو مهتاب نودهشتیا

دانلود رمان همچو مهتاب نودهشتیا

دانلود رمان همچو مهتاب نودهشتیا

رمان اکشن

خلاصه: جنازه‌ای از سطل زبانه پیدا میشه که معلوم نیست متعلق به کیه! البته فکر می‌کنن اون کالبد، یه جنازست؛ تا اینکه…!

پیشنهاد ما
دلنوشته تاسیان | YAS_82515 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان دلوان | شقایق نیکنام کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از رمان

(سیاوش)

به سمت حیدری برگشتم و با تعجب و عصبانیت گفتم:

جناب حیدری این آقا چی میگن؟ یعنی شما بخاطر پول یه بیمار که وضعیت خوبی هم نداره رو بستری نکردید؟!

حیدری:
آقای دکتر اینجا یه بیمارستان خوصوصیه و باید اول یه مقداری…

نزاشتم حرفش تموم بشه با صدای بلندی گفتم:
کافیه، همین الان بیمار رو بستری می کنید !

حیدری هم اخم هاش رو تو هم کشید و گفت:
ولی آقای دکتر ،دکتر صبوری خوششون نمیاد که…

پوزخندی روی لبم نشست، پس پشتش به صبوری گرمه هه…

دستم رو بالا گرفتم و نزاشتم حرفش رو تموم کنه رو به مسئول حساب داری که تو جمعیت ایستاده بود کردم و گفتم:

یه فیش واریزی به این آقا بدید تا بیمار بستری بشه، هزینش رو من متقبل میشم…

به سمت حیدری برگشتم و گفتم:
و اما شما جناب حیدری تا یک ساعت دیگه تو دفترم منتظرتون هستم!

و درحالی که نگاه خیرم رو توی چشم های حیدری دوخته بودم سر پرستار رو مخاطب قرار دادم و گفتم:

خانم حکیمی بیمار رو بستری کنید خودم به وضعیتش رسیدگی میکنم!

بعد رو به مرد روفتگر کردم و خواستم اتاق بیمارش رو نشون بده که در کمال ناباوری متوجه شدم بیمار رو هنوز روی تخت تو راهرو نگه داشتن و حتی توی یه اتاقم نفرستادنش…

با تاسف سری تکون دادم و به سمت بیمار رفتم…

سر پرستار که دید همه چی حل شده سریع دستور داد بیمار رو به اتاق ببرن و بستریش کنن تا به وضعیتش رسیدگی بشه…

کیف و کتم رو تحویل منشیم دادم و خودم وارد اتاق شدم، دو پرستار در حال سرو سامان دادن به وضع بیمار بودن که با اومدن من ایستادن که سری تکون دادم و در حالی که بیمار رو معاینه می کردم گفتم:

وضعیت عمومیش چه طوره؟

پرستار شروع کرد به توضیح دادن و من همون طور که معاینش می کردم دستورات لازم رو می دادم…

بیماری که مرد آورده بود طبق گفته پرستار دختر بود ولی از ظاهرش مشخص نمی شد، سر کچل ، بدن بیش از اندازه استخونی که می شد گفت فقط یک لایه پوست روش رو پوشونده و صورت استخونیش مانع از کشف جنسیتش می شد و اگه پرستار نگفته بود متوجه دختر بودنش نمی شدم.

چون هیچ نشونه ای از دختر بودن توی اندامش نبود !

وضعیتش وحشتناک بود و احتمالا فقط تا چند ساعت بیشتر زنده نمیموند ولی خب میشد برای خفه کردن پچ پچ های پرستار ها در مورد اتفاق هفته پیش ازش استفاده کرد!

برای کاهش درد احتمالیش براش دارو نوشتم و چند تا آزمایش که براش انجام بدن تا بفهمیم چشه.

گرچه چشمم آب نمی خورد ولی خب می شد ازش استفاده کرد تا سر و صدا ها بخوابه….

پیشنهاد نودهشتیا
دانلود رمان سکوت نودهشتیا
دانلود رمان سیرک سلاخی نودهشتیا

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: همچو مهتاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: F.m
  • طراح کاور: N.a25
https://98ia3.ir/?p=12050
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • Fati : از کجا دانلود کردید ممنون میشم به منم بگید اخه داخل سایت نیست که بشه دانلود کرد...
  • Fati : سلام شما کجا این رو میخوندی ممنون میشم اگه بهم بگید...
  • زری : رمان جذاب و متفاوتی بود ممنون از قرارگیری این رمان عالی...
  • Nik : سلام خسته نباشید به نویسنده رمان خوبی بود ممنون از نگارش قشنگتون...
  • مهی : رمان زیبایی بود پسندیدم...
  • Mar : سلام این رمان با قلم فوق العاده جذابش واقعا دلنشین بود خیلی خیلی سپااااس...
  • نیما : رمان خوبی بود ولی شروع جذاب و متفاوتی نداشت...
  • نگار : رمان قشنگی بود واقعا به دلم نشست ایده و شخصیت پردازی بینظیرش...
  • زهرا : چرا من نمی تونم این کتاب رو دانلود کنم اصلا لینک دانلود نداره...
  • سارا : چه رمان محشرررری واقعا پیشنهاد میشههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.