دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا

به نام خدا

نام رمان: مجری محبوب من
نام نویسنده: محدثه صالح خانی
خلاصه:جلوی در باشگاه رسیدم. نگاهی به ساعت انداختم، هنوز چند دقیقه ای به آمدنش مانده بود.
گرمای تیر کلافه ام کرده بود… با گوشه شال خودم را باد زدم.
طبق گفته فدرا با انگشتان دستم بازی کردم و به ترتیب ماساژ دادم تا آرامش بیشتری پیدا کنم و از استرس و ناراحتی دور بمانم!
یاد قرار همیشه تپش قلبم را بیشتر کرد و مضطربانه نگاهی به ساعت انداختم. هنوز زمان زیادی باقی مانده بود.
با دیدن یلدا برایش دست تکان دادم، لبخند بی جونی زد و به سمتم آمد.

پیشنهاد ما

_سلام.
_سلام خواهر قهرمان من! خسته نباشید.
لباس هایش را که مثل همیشه به هم ریخته بود، را مرتب کردم و غر زدم:
_یلدا صد دفعه گفتم لباس هات رو مرتب کن بیرون میای …. بزرگ شدی دیگه!
کلافه گفت:
_به خدا حال ندارم. امروز خیلی تمرین کردیم! نزدیک مسابقات استانیه، می خوام برنده بشم! تازه تو هستی دیگه آبجی، همیشه برام مرتب می کنی.
بوسه ای روی گونه اش زدم و گفتم:
_شیرین زبونی نکن بیا بریم هم گرم و هم دیر شده!
_اوه اوه! امروز پنج شنبه است؟
_بله پنج شنبه است. الانم ساعت هفته خیابون ها هم ترافیک! … دیر برسیم می کشمت!
با عجله وارد خانه شدیم …. مامان با دیدن ما اخم هایش را در هم کشید و گفت:
_باز بچم رو توی این آفتاب دوندی؟
_دیر شده مامان! به ساعت نگاه کن … زود بزن اون کانال توروخدا!
مامان سری تکان داد و کنترل را از روی میز برداشت و گفت:
_از دست تو! بفرمایید این هم شبکه مورد علاقه شما!
با دیدن آگهی های بازرگانی، با خوشحالی برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.
دوباره صدایش در گوشم پیچیده بود. بعضی وقت ها آن قدر محو صدایش می شدم، که متوجه حرف هایش نمی شدم! به نوعی معتاد صدا و بیانش بودم… صدایی که مرا از دنیای تاریکی بیرون کشید و راه درست را نشانم داده بود و به زندگی امیدوارم کرده بود. برنامه ای مانند اسمش، برایم پر از “حس آرامش” بود!
با حسرت به تیتراژ پایانی گوش دادم. مامان با یک لیوان چای کنارم نشست و پرسید:
_تموم شد؟
با ناراحتی گفتم:
_آره متاسفانه!
_اشکال نداره. تو که ضبط کردی، کل هفته رو با همین سر کن تا هفته دیگه!
_نمی شه! این هفته کلی کار دارم، جنس های جدید میاد. باید به حسام کمک کنم!
طبق عادت همیشه روی تخت دراز کشیدم و با عکسی که مقابلم بود صحبت کردم:
« آقا پارسا امشب حسابی خوش تیپ کرده بودی ها، مثل همیشه… اصلاً مگه می شه تو بد لباس بپوشی! حرف هایی میزنم ها! بلوز آبی خیلی بهت میاد؛ با شلواره خیلی خوب سِت شده بود! حیف که مجبورم بخوابم؛ چون فردا با ترمه دیوونه به دستور فدرا باید برم کوه وگرنه بیشتر باهات حرف می زدم! شب بخیر خوش تیپ »
نفس زنان وارد پاتوق همیشگی شدیم…
ترمه با ذوق گفت:
_وای! آخ جون، خالیه اون جا.

 

پیشنهاد نودهشتیا

  • اشتراک گذاری
https://98ia3.ir/?p=5086
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • مریم
    شنبه 10 آگوست 2019 | 9:09 ب.ظ

    عااالی بود خیلی داستان قشنگ و قلم روان و خوبی داشت

  • لیلا
    پنج‌شنبه 15 آگوست 2019 | 8:20 ق.ظ

    داستان خوبی بود.. روون بود.. مکث نداشت.. ولی بعضی اتفاقها دلیل های بچگانه ای داشت به نظرم.. مثلا همون گروگانگیره و….
    در کل خوب بود.. دست نویسنده درد نکنه
    فقط یه سوال.. چرا همه یتیم بودن؟ اسم کتاب رو باید میذاشتین بینوایان

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

*

code

امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • سحر : دوست دارم رمانهای نودهشتیارو عالین...
  • غزاله : عالیه سحرجان موفق باشی...
  • otayehs : فدای شما بشم انرژیِ خوش قلمم...
  • نگار : رمان متفاوتی بود علاقه مند شدم به ژانر ترسناک...
  • n : رمان بصورت آنلاین در کانال تلگرامی نویسنده پارت‌گذاری می‌شود....
  • لیندا : چجوری میشه دانلودش کرد؟...
  • Narges.sh : داستانی بسیار خوب و تراژدی نابی بود. قلم زیباتون سبب شد از خوندن این داستان نهای...
  • عاطفه شعبان پور : سلام جانم این رمان در حال حاضر فقط در همین صفحه برای دانلود قرار داره که میتونید...
  • عاطفه شعبان پور : سلام خیلی ممنون بنظرم اگر منت بگذارید ئ مطالعه کنید بهتره تا من بخوام بگم پایانش...
  • ROSHANA ESMAILZADEH : فدات بشم الیف مهربونم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.