دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم

دانلود رمان ستایش نودهشتیا

2b6aeb0e 43b1 430e 8b61 8e3399f571a4 300x300 - دانلود رمان ستایش نودهشتیا

دانلود رمان ستایش نودهشتیا

نویسنده: سارا فروغی‌زاده
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: ۳۰۸
خلاصه: ستایش سال‌ها قبل دلبسته‌ی برادر دوستش(شراره) بوده و با رد علاقه‌اش، به رویاهایش پشت پا زده و ادامه‌ی تحصیل را رها می‌کند… پس از سال‌ها به‌طور اتفاقی با خانواده‌ی شراره دیدار می‌کند حالا سینا تنها پسر خانواده‌ی توانگر خانواده پزشک است و…

پیشنهاد ما
آهوی مست | Melika.Y کابر انجمن نودهشتیا
رمان پنهان شده |@sevilam کاربر انجمن نودهشتیا

ستایش چادر را از سرش برداشت ودرحالیکه آنرا به رخت آویز آویزان میکرد ؛کولر را روشن نمود وخود را در معرض باد خنک آن قرار داد، در همان حال مقنعه را از سر برداشت و گردن خیس خود را روبه روی کولر گرفت.

صورتش از شدت گرما برافروخته شده و مانتو به تنش چسبیده بود و این درحالی بود که در خرداد ماه قرار داشتند.
ماهی از فصل بهار!
مانتو شلوارش را تعویض نمود و بسوی حمام شتافت. مسلما با اینهمه عرقی که به بدنش چسبیده بود نمیتوانست غذا بخورد.

خانم میلانی با مشاهده او که بسوی حمام میرفت گفت:
-زیاد طولش نده مادر…میخوام غذارو بکشم.

ستایش پاسخ داد:
تا شما سفره را پهن کنید من اومدم.دارم از گرما میپزم.
و خود را به داخل حمام افکند. ثنا (خواهر دوقلوی او) قاشقی از سالاد بردهان گذاشت و گفت:
-خدا را شکر این خونه آنقدر اتاق داشت که مجبور نباشم با ستایش یه جا بخوابم…دیشب که بلند شدم برم دستشویی هنوز لامپ اتاقش روشن بود…میدونید ساعت چند بود مامان؟ساعت یک و نیم… نمیدونم با اون همه بیداری چطوری صبح زود بیدار میشه؟

خانم میلانی سفره و قاشق چنگال را به او سپرد و گفت:
-عادت داره مادر…همیشه هرکاری را میندازه واسه آخر شب…برو سفره رو بنداز تا غذا رو بکشم که آقا جونت گشنشه…برو مادر…

-چشم مامان خانم…

و در حالی که سالاد را مزه مزه می کرد داخل هال شد و سرگرم پهن کردن سفره:
-آقا جون،گمونم اینجا از مغازه تون دور باشه درسته؟ میلانی تسبیح را لابلای سجاده گذاشت و گفت:
-البته…یکی دوتا ایستگاه دورتره…اما از اونجا ساکت تر و تمیزتره..
ثنا قاشق و چنگال را قرار داد و گفت:

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://98ia3.ir/?p=5007
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Kiana
    سه‌شنبه 30 جولای 2019 | 7:08 ب.ظ

    رمان جالبی بود در کل قشنگ بود خسته نباشی نویسنده ی عزیز

  • setayesh P
    پنج‌شنبه 1 آگوست 2019 | 1:53 ب.ظ

    هنوز نخوندمش ولی چون اسمش شبیه من حتما میخونمش ولی از خلاصش خوشم اومده تقریبا مثل خودمه

  • setayesh P
    پنج‌شنبه 1 آگوست 2019 | 1:55 ب.ظ

    ولی ترک تحصیل و این حرفا نکردم ها یادم رفت بگم

  • صحرا
    شنبه 3 آگوست 2019 | 8:11 ق.ظ

    الان ترک تحصیل تو خیلی برای ما مهم بود خوب شد گفتی

  • Najla
    چهارشنبه 4 سپتامبر 2019 | 12:22 ق.ظ

    بد نبود. یه جاهاییش مشکل داشت. مثلا شخصیت شراره خیلی دورو و متناقض بود می دونست برادرش به ستایش علاقه داره بعد با مادرش رفتن خواستگاری یکی دیگه. آخرش هم که یک دفعه تموم شد بهتر بود بیشتر داستان پردازی می شد.

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات متنی
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.