دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم

دانلود رمان دلبان هوتک نودهشتیا

a3573e84 96f6 4b90 81bc 7c6130059952 300x300 - دانلود رمان دلبان هوتک نودهشتیا

دانلود رمان دلبان هوتک نودهشتیا

دانلود رمان غمگین
خلاصه: همه چی یکنواخت و مسخره‌ست تا وقتی که عاشق کسی بشی. اون‌وقته که هرچیزی بهش مربوطه زیبا میشه. بهترین صدای دنیا برات میشه صدای اون. بعضی وقتا یواشکی بدون هیچ حرفی یه گوشه میشینی و بهش خیره میشی. معتاد آرامشی میشی که داخل بغلش جمع شده. خنده‌های اونی که دوستش داری رو میذاری تو پاکتت. روزی یه نخ ور می‌داری میذاری پشت گوشت. میذاری کنج لبت… و میذاری تو جیب جلوی پیرهنت و کم کم میشی نگهدارنده یه دل بی‌نظیر یه ┊دِلـبـــــــانِ هــــوتـَـــڪ┊

پیشنهاد نودهشتیا
 رمان تجسد | n.a25 , m@hta کاربران انجمن نودهشتیا
رمان سرپناهی دیگر | غزل.م کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از رمان:
-حداقل قرص بده بخورم.
اخم کرد و گفت :
-صد بار گفتم به هیچ عنوان نمی‌زارم قرص مصرف کنی. امشب رو بخواب فردا می‌برمت دکتر.
با بدبختی به خواب رفتم.
-پاشو مُروا برات وقت دکتر گرفتم، زود باش باید بریم.
با صدای خواب آلودی گفتم :
-یکم دیگه بخوابم بعد بریم، دیشب تا دم دم های صبح خوابم نبرد.
بیخ گوشم خشن گفت :
-لوس بازی در نیار که حالم بهم می‌خوره بلند شو.
با بغض بلند شدم و آماده شدم، لقمه‌‌ی نون و پنیر و گردویی برای خودم گرفتم و دنبالش از خونه بیرون رفتم.
~•~•~•~•~•~•~•~
-می‌ترسم.
سرد نگاهم کرد و گفت :
-چهار تا آزمایش و سونوگرافی ازت می‌گیرن نترس، در ضمن یه سرنگ خون و یه سونوگرافی ترس داره؟ بعد هم بیماریت نمی‌کشتت.
توی چشم هاش خیره شدم و گفتم :
-تو می‌دونی چه بیماری دارم؟
سری تکون داد و گفت :
-حدس هایی زدم.
نوبتمون شد.
-برو تو دیگه، من وقت ندارم که بخوام پای‌ تو حروم کنم کار دارم.
دستش رو گرفتم و گفتم :
-تنها نمی‌رم داخل تو هم بیا.
هولم داد به طرف اتاق و گفت :
-این بچه بازی ها چیه در میاری همراه که راه نمیدن، برو بیا بریم.
اشکم پایین چکید، آروم گفتم :
-توروخدا بیا با هم بریم من می‌ترسم.
عصبی دست توی موهاش کشید و گفت :
-مُروا… لعنتی همراه راه نمیدن چرا نمی‌فهمی؟
با هق هق گفتم :
-با منشی حرف بزن خواهش می‌کنم.
کلافه پوفی کشید و دستم رو رها کرد و رفت پیش منشی بعد از کلی بحث اجازه داد هَویرات هم بیاد داخل اما نوبت ما رو داد یکی دیگه و گفت آخرین نفر باید بریم.
هَویرات عصبی و کلافه پاشو زمین می‌کوبید. دستم رو روی پاش گذاشتم و توی گوشش گفتم :
-آروم باش یکم دیگه نوبتمون میشه.
عصبی نگاهم کرد و گفت :
-دهنتو ببند مُروا، وگرنه تضمین نمی‌کنم سیلی‌ بهت نزنم.

پیشنهاد نودهشتیا
دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا
دانلود رمان راز متروکه وحشت نودهشتیا

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دلبان هوتک
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: هانیه.ب
  • n
  • 13,588 views
https://98ia3.ir/?p=11850
لینک کوتاه مطلب:
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات متنی
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.