دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم

دانلود رمان حاجی شیطون نودهشتیا

647fe437 4b8b 4cb3 a868 171cb6c51347 300x300 - دانلود رمان حاجی شیطون نودهشتیا

دانلود رمان حاجی شیطون نودهشتیا

رمان طنز
خلاصه: تموم دنیا برام یه شوخی حوصله‌سربر به حساب می‌اومد. از تفریحاتی که برای بقیه وقت‌تلف کردن بود و بیخیالیم نسبت به تمام امور، حتی رو شدن دست تک تک دوست‌پسرام! مشخص بود چطور دختر متفاوتی هستم. هیچ وقت فکرش رو هم نمی‌کردم که یک‌روز از اینی که هستم، متمایزتر بشم! تا وقتی که تو رو دیدم… .

پیشنهاد ما
رمان سرنوشتم باش | (Faezeh. N) کاربر انجمن نودهشتیا
رمان دلداده ی مهزوم | نینا ساعی کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از رمان:
همچین مایه دارم نبودم که ماشینی داشته باشم عینهو باکلاس تیریپ مایه دارا با طیاره‌م چرخی بزنم پس دستی برای تاکسی تکون دادم و دربست گرفتم تا خونه سپیده.
*
سپیده شربتی آورد و کنارم نشست:
– چخبر؟ کجا بودی؟ صبح چِت بود؟
دستمو به مبل تکیه دادم و بی حوصله جوابشو دادم:
– پیش امیر بودم. مرتیکه یالغوز واسه من ننه من غریبه‌م بازی درمیاره!
همین کافی بود تا سوالات سپیده هجوم بیاره شبیه کسایی که به قسمت هیجانی فیلمی رسیده باشه خودش رو جلو کشید و بی وقفه پرسید:
– امیر؟ چیکار کرده؟؟ تو چه کردی؟
مثل حالت قبلیم چونه‌م رو به دستم تکیه دادم :
– باهاش قرارداشتم. سرش تو گوشیش بود. دیدم یه بیشعور خانومی بهش اس داد که امشبم بره پیشش!
سپیده مشتاق تر پرسید:
– خب بعدش؟! شوکا کامل تعریف کن دیگه. خودت اخلاقمو میدونی. از نسیه بندی بدم میاد.
خنده‌م گرفت. آره اخلاقشو میدونستم. فضول بود و شش ماهه زاده شده. تحمل تو خماری موندنو نداره.
– امیرم ذوق مرگ شد. گفت لباس خواب قرمزشو بپوشه. منم فقط بهش گفتم قرمز خز شده که به تته پته افتاد. موند چجوری گند کاریشو جمع کنه. آخرشم یه هات چاکلت نصفه نیمه‌ خوردم. زدم بیرون.
متحیر از اتمام داستانم لباشو جمع و جور کرد و زد زیر خنده بین خنده هاش فقط می‌گفت: ” اینم گند زد! خاک بر سرش”
آره واقعا بقیه دوست پسرام به نحوی سوتی داده بودن و فقط امیر مونده بود که اونم تکمیل شد! هه! بین این همه پسر محض رضای خدا هم که شده یکیشون نبود زبر و زرنگ باشه. آتو نده دستم. رو به سپیده پرسیدم:
– تو چخبر؟ مامانت اینا باز کجا رفتن؟
سپیده مثه کسایی که چیزی یادشون افتاده باشه به ناگاه تغییرچهره داد. حالا چشماش پر از عصبانیت و نفرت شده بود. دستاش رو مشت کرد و لب زد:
– رفتن استقبال سیاوش. فرداشب مهمونی دارن و توام باید بیای. تا کمکم کنی نقشه‌مو اجرا کنم. خیلی وقته منتظر همچین روزایی بودم!

پیشنهاد نودهشتیا
دانلود رمان پلیس دیوانه نودهشتیا
دانلود رمان گل نیلوفرم نودهشتیا

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: حاجی شیطون
  • ژانر: عاشقانه_ طنز
  • نویسنده: لیلا محمدی
  • طراح کاور: N.a25
  • n
  • 34,992 views
https://98ia3.ir/?p=11949
لینک کوتاه مطلب:
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات متنی
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.