دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا
دانلود رمان ازدواج جنگی نودهشتیا

دانلود رمان ازدواج جنگی نودهشتیا

نام رمان: ازدواج جنگی

ژانر: عاشقانه ، مذهبی
نویسنده: زهرا علیپور

خلاصه رمان:

پونه، به عنوان پرستار داوطلبانه راهی مناطق جنگی در جنوب میشه. اونجا با یکی از بدترین دشمنانش یعنی مافوق بسیجی مواجه میشه و از شدت بدشانسی هردوشون طی یک اتفاقی گم میشن. این گم شدن باعث میشه که مافوق بخاطر تعصباتش و مسئله محرم نامحرمی، از پونه بخواد که با اون ازدواج اجباری کنه و پونه…

پیشنهاد ما:

رمان اتاق ۷۲۱| ℎ. کاربر انجمن ۹۸ai 1

رمان: گِردابِ ماهی | یاسمن علیپور کاربر انجمن نودهشتیا

بخشی از رمان:

«پونه»

با ناراحتی کفش هایم را از پایم خارج میکنم و روی تخت می نشینم. مادر با عصبانیت نزدیکم می شود.
-آخه چرا بازم برخلاف گفته من عمل کردی؟ مگه قرار نبود امروز بری خونه خاله اینا؟
پلک هایم را می مالم و با صدایی که سعی میکردم بلندتر از حد معمول نشود، می گویم.
-مامان تا کی می خوای منو مجبور کنی برم خونه خاله؟ من واقعا تمایلی برای رفتن به اونجا ندارم پس ازت خواهش میکنم دیگه اصرار نکن.
-مگه دست خودته؟ یادت که نرفته یک ماه پیش چه اتفاقی افتاد؟
پوزخندی میزنم.
-بله یادمه، خوبم یادمه. دقیقا یک ماه پیش که بابا زنده بود قرار بر این شد که من با سعید ازدواج کنم ولی خب الان نه بابا نیست و نه من اون ادم سابق.
مامان با حرص روی تخت می نشیند.
-منظورت چیه دیگه اون آدم سابق نیستی؟
بخاطر خستگی امروز و بعد از آن هم غرغر های همیشه مامان یهو بهم می ریزم و با اخم رو به مامان می گویم:
-مامان جان چرا انقدر اصرار داری من از این خونه برم؟ ببین من از این خونه نمیرم. با سعیدم ازدواج نمیکنم چون علاوه بر این که ادعای عاشقی برای من داره با صدتا دختر دیگم میپره و براشون شعرای شاملو میخونه. پس لطفا دیگه نه شما و نه خاله اصرار نکنین وگرنه مجبور میشم هرچی میدونم از این آقا سعید رو رو کنم و آبروشو ببرم..
مامان با اخم سمت در اتاق می رود.
-واقعا ازت انتظار نداشتم..

پیشنهاد ما:

دانلود رمان اکیپ نامزدهای اجباری نودهشتیا

دانلود رمان آن سالها نودهشتیا

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
لینک های دانلود
https://98ia3.ir/?p=12445
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • ram : قلم بسیار قوی و عالی داشت؛ موفق باشی نسترن جان❤...
  • ... : میتونم بگم یکی از بهترین رمان هایی بود که خونده بودم؛ فوق العاده بود....
  • ram : تبریک میگم نسترن جان عزیز♥ بسیار عالی، بی نقصه خیلی از خوندنش لذت بردم...
  • Bahar : خیلی خوب بود❤...
  • مرینا : عاااااااالی بود...
  • میرزایی : ،خیلی رمان قشنگ و کامل بود و من به معنای واقعی کیف کردم خسته نباشی عزیزم...
  • Parasto : خیلی قشنگ بود رمان فقط بحث خانواده خود آفتاب خیلی کمتر شد و میخواستم بدونم رفتار...
  • Farzaneh : عالیی بود نسترن جون ، واقعا زیباتر از این نمیتونست تموم بشه ، خسته نباشییی...
  • Bano : سلام نسترن جان خسته نباشے خوب وعالے بودولے حیف افتاب وعلے صاحب بچه نشدن معمولارم...
  • دلدار : خیلے قشنگ بوداصن ادم حس میکنه خودش هم داره باافتاب زندگے میکنه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.