دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا

دانلود رمان آنتیک نودهشتیا

دانلود رمان آنتیک نودهشتیا

دانلود رمان آنتیک نودهشتیا

رمان مذهبی

خلاصه: من همیشه حواسم پرت تو بود! تویی که در مشغله‌های روزمره‌ات به چشم نمی‌آمدم و آرزوی وصال به تو، شده بود هدف تمام لباس‌ها و رنگ‌های پوشیدنی من. تا کجا باید تاخت برای رسیدن به عشق…

پیشنهاد ما
رمانِ جادو آنتن نمیده! | Bluegirl کاربر انجمن نودهشتیا
رمان هابیل و قابیل | آرتین کاربر انجمن نودهشتیا

برشی از رمان
بلافاصله نگاهش را از تصویر داخل آینه بر‌می‌دارد.
به‌نفعش است زودتر به هال خانه برود، به باران و مادرش بپیوندد و با یک مشت حرف‌های زنانه، حواس حافظه‌اش را پرت کند.

*
برخلاف تصورش مادر و باران را سر میز صبحانه پیدا نمی‌کند. البته در این خانه میزی وجود ندارد. پدرش همیشه با غذا خوردن پشت میز نهارخوری مشکل داشته است. چهار صندلی مخصوص کانتر دوطرف کانتر قرار دارد که معمولاً تنها زمان استفاده‌ی آن برای صرف صبحانه است. صبحانه‌های زنانه و چهارنفره‌ی این خانه.
مادرش را کنار پاسیو و درحال آب دادن گل‌ها پیدا می‌کند. باران هم لبه‌ی باریک پاسیو نشسته است. این پاسیو به‌نوعی یک جنگل کوچک به‌شمار می‌رود. گلدان‌های سرسبز و پرشاخه‌ی درون پاسیو هیچ فضای خالی‌ای باقی نگذاشته‌اند.
باران درحالی‌که حوصله‌‌ی مادرش را در آب دادن به گیاهان آپارتمانی‌اش تماشا می‌کند، از بی‌حوصلگی‌ها و کسالتش می‌گوید.
بدون آن‌که توجهشان را جلب کند از کنار هال به‌سمت سرویس بهداشتی می‌رود و به این فکر می‌کند که مادرش چه صبری برای شنیدن حرف‌های تکراری و تمام‌نشدنی باران دارد.
از سرویس که بیرون می‌زند هنوز باران متکلم‌وحده است. از همان جلوی در سرویس بلند می‌پرسد:
–باران، تخم‌مرغ بیارم؟
باران جمله‌اش را نصفه می‌گذارد. نمی‌داند او کی بیدار شده که متوجهش نشده است. بعد‌از کمی مکث به‌سبک همیشگی صحبت‌های خواهرانه‌شان می‌گوید:
–برای تقویت موهای سر مامان؟
کامل وارد هال می‌شود. نگاهی به مادرش می‌اندازد و سلام و صبح‌به‌خیری می‌گوید‌. مادرش یکبار سرتاپایش را برانداز می‌کند و بعد با گفتن یک «عاقبتت به‌خیر» در صورتش دقیق می‌شود.
نگاهش را از مادرش می‌گیرد و به باران می‌دهد. باران منتظر جوابش است:
–نه، برای بستن به فک تو.
و به‌سمت کانتر می‌رود.
باران با صدای بلند می‌خندد. از هم دلخور نمی‌شوند. مکالماتشان همیشه به همین سبک است:
–دلم می‌خواد نفرینت کنم بگم ایشالا بنیامین اخلاقاش مثل سهیل باشه تا بفهمی شب تا صبحم فک بزنی، بازم دلت خالی نمی‌شه.
از ذهنش می‌گذرد: بیچاره سهیل… همین را هم برزبان می‌آورد:
–بیچاره سهیل
–بیچاره منم که گیر سهیل و مدافعاش افتاده‌م.
صندلی تک‌پا را عقب می‌کشد و محتویات روی میز را چک می‌کند. با دیدن پنیر محلی چینی به بینی‌اش می‌اندازد. اشتهایی به خوردن نداشت و حالا بهانه‌ای هم برای نخوردن دارد. شاید یک لقمه نان خالی و بس. درحال نشستن صدای نگران مادرش را می‌شنود:
–«برکه»، نمی‌خواد پنیر بخوری. برات شیرعسل می‌آرم. رنگت مهتابی شده!

پیشنهاد نودهشتیا
دانلود داستان اُ منفی نودهشتیا
دانلود رمان سیرک سلاخی نودهشتیا

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آنتیک
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: عادله حسینی
https://98ia3.ir/?p=12067
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات
تبلیغات
امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • هستی : لینک دانلود گذاشتین؛اما چیزی برای دانلود نیست...
  • niayesh1389 : نسترن عزیزم زحمت کش انجمن رمانت فوق العاده و بسی زیبا بود برات آرزوی موفقیت، سلا...
  • admin : سلام روی کادر قرمز رنگ دانلود با فرمت پی دی اف بزنید...
  • بی نام : سلام خیلی قشنگ بود اینکه احساسش واقعی بود و واقعا به حال افتاب گریه کردم خسته نب...
  • پری : من فصل اولشو خوندم عالی بود اما متاسفانه نتونستم هنوز فصل دومشو بخونم دان نمیشه...
  • shirin : سلام شب شما بخیر تبریک بابت قلم زیباتون تا اینجا که از قلم نویسنده لذت بردم موضو...
  • مهری : رمان خوبی بود از این جهت که به واقعیت نزدیک تر بود و مثل خیلی از رمانا تخیلی و ت...
  • ریحانه محمدی : داستانش زیبابود به خصوص که تجربه ای از احتیاط بیشتر یک زن در مواجه با مرد غریبه...
  • طبیه شیرازی : خیلی قشنگ بودومتفاوت ممنون...
  • مهسا : متاسفانه من نمیدونم چرا نمیتونم دانلود کنم نسخه PDF رو شما کمکم میکنید؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.