دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم

دانلود داستان پنجره ای نو نودهشتیا

نام کتاب:‌ داستان پنجره ای نو
نویسنده: فاطمه شبان _کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: اجتماعی
<<www.98ia3.ir>>

مقدمه:
مقدمه:هر کس با کناری اش صحبت می کرد. نمی دانم چرا امشب احساس دلتنگی می کردم؛ برای آدم های دوروبرم، برای صحبت کردنشان و…

هیچ اتفاقی بی حکمت نیست، پس در آن بیاندیشید؛ تا پنجره ای نو به رویتان باز شود…

سرنوشت مرا با خود می برد، به کجا؟ نمی دانم!

پیشنهاد ما

دلم پر هراس است و زبانم، لبریز از گله!

پس کو؟ کجاست، آن خوشبختی که همه از آن می گویند؟

اینجا تنها دل خوشی ام، خدایی است که می گوید هوایم را دارد…

شروع داستان:
یک روز تکراری دیگر، رو به پایان بود. شاید تنها لحظاتی که به روز هایم روح می بخشید، ساعاتی بود که در کنار خانواده ام بودم.

خسته از سرو کله زدن با ارباب رجوع های گیج و سردرگم، به خانه برگشتم. گرد خستگی بر چهره ام خودنمایی می کرد.

قصد داشتم بدون خوردن ناهار بخوابم؛ اما با ورود به خانه و دیدن دختران عزیزم هلما و هدیه، تمام خستگی هایم برطرف شد. این همان نقطه متمایز زندگی ام است!

مشغول بازی با بچه ها بودم که مادرم، با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد. او چهره آرامی داشت ؛هر وقت که من آشوب بودم، تنها کافی بود به چهره اش نگاه کنم که گویی در رگ هایم ، مورفین می زدند…
خانه بزرگی نداشتیم؛ یک حال شش در چهار و چهار اتاق، که یکی از آن ها آشپزخانه بود . وسایلمان ،همان جهیزیه مریم، همسرم بود همراه با کمی خرت و پرت اضافه. زندگی مان ساده بود؛ اما خوب ما با همه این کاستی ها، با آن ها خو گرفته بودیم.
مادرم ،کنار همسرم مریم نشست.
+خوب امیرجان ! چه خبر؟ کار و بار چطور بود؟
_سلامتی مادرجان ! از صبح که رفتم، تا الان یک ریز پرونده می خواندم . مردم هم دیگر صدایشان در آمده! این سیستم ها ،هر روز خراب اند ؛آخر، این هم شد کار؟! آخرش هم باید از این کار استعفا بدهم.
مریم، دلسوزانه به من نگاهی کرد و گفت: من که راضی نیستم این قدر خودت را به زحمت بیندازی؛ با هم می گردیم، یک شغل خوب پیدا می کنیم که کمتر مشغله فکری داشته باشی، اما خوب باز هم شکر که بیکار نیستی.
_بهش فکر می کنم !ممنون.
لپ دخترها رو کشیدم و برای استراحت به اتاقم رفتم.
+امیر ! امیر آقا بلند شو.

پیشنهاد نودهشتیا

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://98ia3.ir/?p=5592
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • سارا
    سه‌شنبه 15 اکتبر 2019 | 10:49 ق.ظ

    سلام یه رمان با قلم قوی بهم معرفی کنیین مثل رمان هبوط دو بار خوندمش واقعا قشنگ نوشته شده.

    • عسورک
      یکشنبه 20 اکتبر 2019 | 9:23 ب.ظ

      سلام.
      اسطوره..تقاص..عابر بی سایه…این مرد امشب میمیرد..

  • سارا
    سه‌شنبه 15 اکتبر 2019 | 10:50 ق.ظ

    میخام رمان بذارم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات متنی
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.