دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم

با خستگی وارد خونه شدم و سلام بلند بالایی دادم .منتظر جواب گرم بابا بودم؛ اما هیچ صدایی از داخل خونه نیومد .نگران چندبار اسم بابا رو به زبون آوردم .پالتوم رو با عجله روی جالباسی آویزون کردم و به جیغ بلندی کشیدم و به ، سمت اتاقش حرکت کردم .با دیدن جسم بیحال بابا که روی زمین افتاده بود سمتش رفتم .دستش رو گرفتم؛ سرد بود و بیجون .چندباری صداش کردم؛ اما جوابی نداد. با تلفنی که دم دستم بود شمارهی اورژانس رو گرفتم .بعد از ، بلند شدم و همونطور که اشک میریختم دادن آدرس گوشی رو قطع کردم . کنارش نشستم و با دستم اشک چشمهام رو پاک کردم؛ اما باز هم زیر چشمهام خیس از اشک شد .با : میزد؛ اما ضعیف بود .آروم گفتم ، دستهای لرزون نبضش رو گرفتم ! جون من چشمات رو باز کن .باباجونم تو که نمیخوای مثل مامان من رو تنها بذاری که ، – بابایی میخوای؟ همینطور تا اومدن اورژانس باهاش حرف میزدم و اشک میریختم . با صدای زنگ بلند شدم و در رو باز کردم .دوتا مرد با وسایل و فرم مخصوص وارد خونه شدند و ازم پرسیدن که مریض کجا هست .با دست اتاق رو نشون دادم و گفتم: – پدرم توی اتاق هستن .خواهشا سریعتر کمکش کنید سری تکون دادند و به سمت اتاق رفتند .با چککردن موارد اولیه برانکارد رو آوردند و بابا رو روش گذاشتند و بردند .پالتوم رو سریع برداشتم و پوشیدم .موبایل و کیف پولم رو هم برداشتم و از خونه خارج : رو به من گفتند ، شدم .بابا رو که توی ماشین آمبولانس گذاشتند – لطفا زودتر سوار شید ! سوار شدم و با استرس و اشک به حرکات و کارهای مردی که با من پشت ماشین نشسته بود نگاه میکردم .حتی میترسیدم بپرسم که چه بلایی سر پدرم اومده. با صدای گوشی به خودم اومدم و سریع جواب دادم: _ الو؟

 

دانلود فایل PDF

 

دانلود رمان جدید

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
  • admin
  • 8,634 views
https://98ia3.ir/?p=1365
لینک کوتاه مطلب:
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات متنی
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا مرجع رمان رایگان با لینک مستقیم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.