دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia
نودهشتیا

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

 

اواخر تابستان با همه ی پستی و ها و بلندی هایش در حال گذر از روزگار عمرم بود یک شب تابستانی موجودی را به طور اتفاقی کاملا اتفاقی دیدم
در لحظه آشنایی هیچگاه تصورش را هم نمیکردم تا این حد بتونه من رو درگیر خودش کنه

داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا

هر روز از از آشناییمون میگذشت بیشتر به صافی و زلالی اون پی میبردم فردی خانواده دوست به شدت اکتیو مهربون و ایضا با حیا و مذهبی.

در درون خود یه حس شعف و خوشحالی از اینکه همچین موجودی رو پیدا کردم بود اوایل فک میکردم خب بالاخره ادمیه دیگه تا حدی اغراق و مبالغه قطعا چاشنی حرف ها هس ولی هر چه اغراق هم باشد با وجود اغراق هم کاریزمایش در ذهنم حفظ میشد نمیشد به خودم بقبولونم که خب اینم یه ادمه مث صدها ادم دیه که دیدی و از کنارشون رد شدی

ولی مگه میشه اخه من خب از کنار کسی که رد میشم رد شده ام دیگه دیگه ذهنم دلیلی نداره درگیرش بشه نمیدونم چرا ولی به دنبال هر بهونه ای بودم تا بتونم بیشتر بشناسمش و بفهممم چیزهایی که در موردش نمیدونم رو…

کافی بود کوچکترین چیزی از دهنش بپره مثلا در مورد اسمش یا \درش یا خانوادش اینقد از فضاهای مختلف پیگیر میشدم تا بالاخره یچیزی دستگیرم میشد…

جالبه برعکس همیشه شانس هم یار من بود اتفاقی پیاامشو جای میخوندم توجه ام جلب میشد دقت که میکردم میدیدم عه خودشه که

خلاصه مدتی گذشت و اون که فردی مذهبی بود و به دنبال آمال و ارزوهاش ترجیحش این بود خانوادش رو نسبت به خودش بی اعتماد نکنه و از این اشنایی بگذره البته منم دنبال ادامه اشنایی تو محیطی که توش بودیمو نداشتم خلاصه یبار نشستم با خودم سنگامو وا کندم …..

رفتم با ابجی در موردش حرف زدم خیلی منطقی گفت نمیدونم باید بیشتر بشناسیشون شوخی نیس که…

داش راس میگفت

خلاصه یه روز با اطلاع قبلی میدونسم خانوادش و خودش کجا هستن رفتم و از نزدیک دیدمشون و این شد سرآغاز فکر کردن جدی من در مورد اون هنوز این فکرا ادامه داره دنبال راهی هستم که بتونم خودم رو به اون و خانوادش ثابت کنم و به عنوان یه مدعی موجه و موقر وارد میدون به دست آوردنش بشم برای راهی که ….

میتونه بهترین و و بهترین و بهترین راه برای سعادت یه ادم باشه

این سبیل با ادمی مث اون میتونه خیلییی جذاب و البته مطمعن باشه فقط کافیه توکل کنمممم

این روزا خیلی بهش فک میکنم

ولی نمیدونم اونممم تو ذهنش هر از چندی بیاد من می افته اصلا میدونه من هنوز دارم بهش فک میکنم و براش تلاش و برنامه ریزی میکنم؟

نمیدونممممممم…. این خیلی برام سخته از طرفی هم دلم خوش لااقل این بی خبری شاید یه مزیت به عنوان ارامش براش داشته باشه و بدون دغدغه درساشو بخونه
دیگه کم کم دارم اماده میشم برم دنبال یه پارتی مشتی…

میگن زیر قبش دعا اجابت میشه اولین دعام برا اومدن اونی هس که بالاخره میاد و چشممون به جمالش روشن میشه ان شالله تو حیات من باشه این اتفاق…

دعای بعدیم رسیدن به وصالش هس اره پارتیم اقام حسینه…

تا اونجایی که میدونم اونم دلش گیر پیاده رویه اربعینه پس امسال بدون اینکه بدونه نایب الزیارشم

خب دوستان فعلا برم باز میام و از حرفام یکم میریزم تو چشمه ی دلتون و چشاتون
شب روزتون حسینی و زهرایی

پیشنهاد نودهشتیا:

دانلود رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد

دانلود رمان عمارت خونی

  • اشتراک گذاری
https://98ia3.ir/?p=4076
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

امکانات سایت
درباره سایت
بزرگترین سایت رمان داستان دلنوشته نودهشتیا
آخرین نظرات
  • علیرضا : سلام خسته نباشید من نمیتونم دانلود کنم میشه بفرمایید باید چکار کنم؟...
  • زهرا : چطور میشه دانلودش کرد؟؟...
  • fari : چطوری میتونم دانلود کنم؟ هرچی میزنم رو لینک دان نمیشه...
  • fari : چطور نیتونم دانلود کنم ؟؟؟ هرکارب میکنم نمیشه...
  • آرشیدا : چطور میشه دانلودش کرد ؟...
  • mahjoobe : chert bood...
  • دلربا : قلمتتت سبز...
  • دلربا : قامت سبز...
  • دلربا : عاااشقشمم دست به قلمش عالیه همیشه قامت سبز الهی...
  • سمیرا : چرا نمیشه دانلود کرد...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان | نودهشتیا | رمان جدید 98ia " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.